محمد على مجاهدى
714
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
103 . يعقوبى ، حسن در سال 1354 در شهر سرخه از توابع استان سمنان به دنيا آمد . داراى مدرك كاردانى در رشتهء متالوژى است و در حال حاضر در رشتهء ادبيات فارسى سرگرم تحصيل مىباشد . در غزل مرثيههاى عاشورايى او « شور » و « صداقت » و « صميميّت » موج مىزند . خيمهء خورشيد امشب چقدر شعلهورم ، دف بيار دف * انگار كرده روح من آهنگ دشت طف گويا رسيدهام به همان ظهر سرخپوش * پيغام آه مىوزد از جانب نجف جارىست عطر پاك بهشت از كدام سوى ؟ * اين سايه كيست ؟ اين كه جدا مىشود ز صف اين مرد خسته كيست كه آرام و سر به زير * روحش گرفته خيمهء خورشيد را هدف « مولا ! سلام » ساكت و شرمنده ايستاد * خورشيد مىوزيد صميمانه آن طرف لبخند مىزد آينه ، يعنى : خوش آمدى ! * بوى بهشت مىدهى اى « حُرِّ » باشرف ! شام غريبان آسمان ، تكيه به دستان تو دارد عبّاس ! * كهكشان ، خانه در ايوان تو دارد عبّاس ! در حريمت نه فقط دلشدگان حيرانند * عشق هم ، دست به دامان تو دارد عبّاس ! شب از آن روز كه شد چشم تو خاموش ، يقين * رنگ گيسوى پريشان تو دارد عبّاس ! ابر ، هر گاه كه مىبارد از انبوهىِ بغض * شرم از تشنگى جان تو دارد عباس ! خيمهها ، تشنهء آبند ولى مشك تهى * صحبت از شام غريبان تو دارد ، عباس !